از وقتي يادم ميآيد اين كار را ميكردم. پيش از اينكه خوابم ببرد ساعتها روي تخت دراز ميكشيدم و با چشمان بسته خيال ميبافتم. اغلب داستانهاي رومانتيك از قهرمانان دستنيافتني فيلمها يا خوانندهها يا حتي فوتباليستها. همهي دخترها و پسرهايي كه در عالم بچگي برايم جذاب بودند دور هم جمع ميكردم و جذابترينشان را خودم تصور ميكردم و زيباترين پسري كه آن زمان به نظرم هرچه دستنيافتنيتر بود براي خودم انتخاب ميكردم. بعد شروع ميكردم به كارگرداني ماجراهايي كه ممكن بود بينمان پيش بيايد. گاهي مثلاً سه تا دختر و سه تا پسر را دوست تصور ميكردم كه همگي با هم در خانهاي مثلاً در آمريكا زندگي ميكنند (يك چيزي شبيه F.R.I.E.N.D.S) و بعد سه تا سه تا جفتشان ميكردم و تا جايي كه ميتوانستم كش ميدادم، كش ميدادم، كش ميدادم... گاهي آدمهاي بدجنسي مثل جبار سينك را وارد ماجرا ميكردم تا حس حسادت يكي از پسرها را تحريك كنم...
دقيقاً يادم نميآيد چه كساني را انتخاب ميكردم. از اين قهرمانهاي زيبا و جذاب كودكيام تنها چند چهره را به ياد دارم كه بيشتر مربوط به دورهي نوجوانيام بودند... مثلاً Kevin در Backstreet Boys با همان بدن نحيف و قد بلند و صورت استخواني به نظرم جذابترين پسري بود كه ميشد روي كرهي زمين تور كرد! يا پسر قدبلندي كه توي پيست عباسآباد به بچهها اسكيت ياد ميداد، يا Ronan Keating كه آن زمان اسماش را نميدانستم فقط به عنوان خوانندهي Boyzoneميشناختماش. از بين دخترها هم واقعاً يادم نميآيد... ميدانم چند تاييشان از بين دخترهاي فاميل بودند. آن موقع هم مطمئن بودم آنقدر كه دختر جذاب و زيبا بين دور و بريهام وجود دارد، پسر زيبا پيدا نميشود... آها...اغلب دخترها را ايراني و پسرها را خارجي انتخاب ميكردم.
يكي ديگر از خيالپردازيهايم هم اين بود كه آدمهايي را كه دوست داشتم به هم ميرساندم. مثلاً بين دخترداييام (كه چون از كانادا آمده بود و پوست تيره و موهاي فر داشت و بدني ظريف و كمري باريك، قطعاً به نظرم يكي از زيباترينها بود) با پسر جذاب ديگري كه دوست داشتم، رابطهاي عاشقانه برقرار ميكردم... آنقدر خيال ميبافتم كه كمكم خواب سراغام بيايد و از خيال بافتن محرومام كند. دست و پا ميزدم، سردرد ميگرفتم اما نميگذاشتم خواب مانع خيالپردازيام شود. آنقدر جلو ميرفتم كه ديگر خواب و بيداريآم در هم ادغام ميشد، اينطوري ديگر من نبودم كه داستان را پيش ميبردم. باقياش در خواب اتفاق ميافتاد. پس اينطوري ميتوانستم خوابي را ببينم كه دوست دارم؛ با آدمهاي دوستداشتني و جذاب و مهربان و دستيافتني و با سناريويي كه خودم نوشتهام. گاهي در همين ادامهي داستانها كه در خواب اتفاق ميافتاد و من در كارگردانياش نقشي نداشتم چيزهايي ميديدم كه منبع الهام خيالبافيهاي بعديام بود. حتي يادم ميآيد گاهي براياينكه شب گذشته، داستان نيمهكاره خوابم برده بود، زودتر به تخت خواب ميرفتم تا باقياش را زودتر ببينم و چون خوابم نميبرد، روز بعد، خسته و خوابآلود به مدرسه ميرفتم و شايد براي خيليها سؤال ميشد كه من كه مثلاً شب گذشته 7 يا 8 ساعت خوابيدهام چرا اينقدر گيج و خستهام. غافل از اينكه شايد فقط 5 يا 6 ساعت عميق خوابيدهام و باقياش را خيالپردازي كردهام...
همهي اين خيالپردازيهاي ناب دوران كودكي و نوجوانيام كه عقيم ماند هيچ، ديگر نمي توانم خيال ببافم. آن روزها به تخت خواب ميرفتم تا آنچه را كه دوست دارم در خيالام ببافم اما حالا به بستر ميروم تا بخوابم اما تصورات اتفاقات فردا، فلان ملاقات، فلان گفتگو، فلان حرف فلان كس و اينكه فردا در تاكسي چه موزيكي گوش ميدهم يا چند ساعت در ترافيك ميمانم يا در مهماني فلان كس بايد چه كسايي را ببينم و و و ....نه ميگذارد بخوابم و نه ميگذارد خيال خودم را ببافم. ميگويم ميخواهم بخوابم. دست از سرم بردار! بعد به حال خودم تأسف ميخورم... يك روز خوابام را به دنبال فانتزيهايام مي كشاندم، حالا بايد دردهاي سنگين پس و پيش سرم را مهار كنم بلكه بتوانم ساعتي بخوابم. ذهنام هنوز هم كار ميكند، خيلي زياد و خيلي هم بيمورد. پيش ميرود، پيش ميرود، بدون آنكه به ناشدنيها و دستنيافتنيها فكر كند. همين چيزها و گفتگوهاي روزمرهي گذشته و آينده را ميچيند و دوره ميكند. و اتفاقاً اينها هم گاهي در خواب ادغام ميشوند؛ خوابهايي كه آنها هم اپيزوديك هستند و بعد از هر اپيزود يك آنتراكت چند ثانيهاي تا عرق بدنام خشك شود و گاهي بتوانم برق را روشن كنم و ببينم خودم را چقدر چنگ زدهام يا خارش بدنام واقعاً به خاطر پشه بوده يا به خاطر توهم پشه. بعد يا ميخوابم تا اپيزود بعدي برايام به اجرا در آيد. يا با چشمهاي گود رفته بيدار مينشينم. مثلاً همين الآن كه دارم مينويسم ساعت حدود 3 يا 4 صبح بايد باشد و نميدانم چند ساعت است كه اينجا دارز كشيدهام تا بعد از چند ساعت كار و نشستن مداوم روي صندلي بخوابم، فكر كردم اين قضيه ميتواند نوشتهي جالبي باشد، لا اقل براي خودم كه هيچ وقت درست ننوشتهاماش و نمي دانم ماجرا دقيقاً چهطور است. اين شد كه توي ذهنام دارم مينويسم تا فردا كه الآن باشد تايپاش كنم و براي وبلاگام بنويسم.
امشب احتمالاً به اين فكر ميكنم كه چقدر از چيزهايي كه شب گذشته در ذهنام نوشتم را موقعي كه ميخواستم براي وبلاگام تايپاش كنم از قلم انداختم و فراموش كردم. قرص نميخواهم. همين خودش جذاب است. حد اقل يك چهارم زندگيام يك جور ديگر است. امروز خدا را شكر!

I'm the keeper of the flame
My torch of love lights his name
Ask no pity about my shame
I'm the keeper of the flame
Played with fire and I was burned
Gave a heart but I was spurned
All this time how I have yearned
Just to have my love returned
Years have passed by
And the spark still remains
True love can't die
It smolders in flames
When the fire is burning out
And the angels call my name
Dying love will leave no doubt
That I'm the keeper of the flame
Years have passed by
And the spark still remains
True love can't die
It smolders in flames
When the fire is burning out
And the angels call my name
Dying love will leave no doubt
That I'm the keeper of the flame
Dying love will leave no doubt
That I'm the keeper of the flame
I'm the keeper of the flame
Nina Simone/ keeper of the flame
ريسمان پاره را ميتوان دوباره گره زد
دوباره، دوام ميآورد
اما هرچه باشد، ريسمان پارهاي است
شايد ما همديگر را دوباره ديدار كنيم،
اما در آنجا كه تو تركم كردي
هرگز دوباره مرا نخواهي يافت
برتولت برشت
(براي گلارهي عزيزم كه ميداند:
نور تصميمي يگانه به خودكشي است)
دوست كوچك تو، ايمان
-------------------------------------------
پدرم چون مطمئن بود كه من در آينده حتماً دزد ميشوم مدام سرم نعره ميكشيد. يك بعد از ظهري ظرف شكر را دو نفري با سگه توم خالي كرده بوديم. چيزي بود كه ديگر فراموش نشد. يك عيب ديگر هم داشتم و آن اين كه هميشه نشينم كثيف بود، خودم را خوب پاك نميكردم، وقت نداشتم، توجيه هم داشت: هميشه در حال عجله بوديم... كار هميشگيم بود، خودم را خوب پاك نميكردم و هميشه يك سيلي معوقه طلبكار بودم... كه خيلي هم سعي ميكردم ازش فرار كنم... درِ خلا را باز نگه ميداشتم تا اگر كسي نزديك آمد بشنوم... هميشه مثل پرندهاي در مهلت بين دو رگبار اهي ميكردم.
با يك جست از طبقهاي به طبقهي ديگر ميرفتم، پيدام نميكردند... هفتهها همينطور فضله به كون ميماندم. خودم از بوش متوجه ميشدم، از بقيه يك كمي فاصله ميكرفتم.
مرگ قسطي/ لويي فردينان سلين/ ترجمهي مهدي سحابي
-------------------------------------------
داستان غمانگيز دوست داشتن به ظاهر نداشتهام را ديگر نميگويم.تكراري كهنه كه رو به زوال ميگذارد، همان بهتر كه بازگفته نشود... فقط بيزحمت برايم پزشكي پيدا كن كه بگويد اين خارش عجيبي كه بين زبان و گلويم احساس ميكنم نام دقيقاش چيست.... و بگويد مادرم را دقيقاً چهطور بايد در آغوش بگيرم كه اشكهايم خشك و بدنم منجمد نشود... سردرد عجيبي گرفتهام... يكي دو سالي ميشود عاشق سلين شدهام.
گلاره/ از مجموعهي يادداشتهاي روي يخچال
هميشه همينطور بوديم و هنوز هم همينطور ايم. عناوين دهان پر كن. جملات پر طمطراق. نمايشگاههاي متعدد. كارهاي زياد. دوربينهايي كه روزي ميليونها عكس ميگيرند و هزاران عكسي كه از ميانشان شايد ده عكاس در بيايد... تمام مدتي كه در موزه دور ميزدم، اين جملهي احمد عالي مثل پتك توي سرم ميكوبيد: هنر آموختني نيست. پرورش دادني است! دلم از اين ميسوخت كه اينها نه چيزي براي پرورش دادن دارند و نه لا اقل مثل شاگرد مدرسهها پشت ميزهاي كلاس عكاسي نشستهاند....
يك سري آدم دور هم جمع ميشوند، به دوستان و آشنايان و رفقا و بدهكاران و بستانكاران زنگ ميزنند و از هم ميخواهند در نمايشگاه همديگر شركت كنند... اين بخشي از فرهنگ (!) ماست كه همه چيزمان دور همي اتفاق بيفتد، كه هيچ كارمان اصولي نباشد، كه هيچ كداممان در حوزهي تخصصي خودمان فعاليت نكنيم، كه هر كس و ناكسي خودش را عكاس و چرنديات تصويرياش را عكس بداند. كه حتي يك صفحه از تاريخ عكاسي و تاريخ هنر را نشناخته و نخوانده و نديده دست به كار شود و خودش را آويزان اين يا آن مافيا كند و كادرهايش را در چشم مردم فرو كند! كه دانشجوهايمان در حياط دانشگاه نشئه بازي بياموزند و موزههايمان با آثار (!) اين دلالان انباشته شود! كه عكاسي توسري بخورد و حتي يك نفر، حتي خود ما به اصطلاح عكاسان آن را ذرهاي جدي نگيريم! كه هنوز هم عكسهاي زني پشت پرده و دستي كه در هوا تكان داده ميشود و سربازي با صورتي خونين در جنگ تحميلي سالهاي دههي 50 و 60 بگيريم و ميليونها تومان بفروشيم و براي پوسترهاي 22 بهمن گرفته تا روز بسيج به هر صورت ممكن كه ميشود n! آن را دوربر كنيم و در پاچهي مردم و به اصطلاح گالريدارها كنيم! كه يك عكس در زندگيمان بيشتر نگرفته باشيم و در هزاران نمايشگاه همان عكس را نمايندهي خودمان قرار دهيم و مثل ترسوهاي بي سواد پشت همان يك قاب اتفاقي نسبتاً زيباي دست صدممان پنهان شويم تا مبادا دوستان مافياييمان بفهمند كه چقدر ناتوان و كودن هستيم!
در مملكتي كه در جمع هنري آن لفظ Curator اصلاً معني نميدهد. هر كافهنشين موبلند يا كچلي ميتواند دست به كار شود و ***كلك بازي دربياورد و با عنوان گندهتر از دهاني كه براي بازياش ميگذارد آن را حركت مهم هنري تلقي كند؛ اكسپو برگزار كند و هدف اش را اعتلاي جايگاه عكاسي هنري در ايران اعلام كند.... مملكتي كه مدير مسئول معتبرترين مجلهي هنرياش عكسهايي را كه از كتاب يك عكاس براي معرفي او اسكن كرده است، براي تبليغ محصولات لبني و شير پاستوريزه به كار ميبرد چون در آن عكس يك گوسفند وجود داشته است!
شاید کمی دیر اما حالا می فهمم که فرشید آذرنگ زاهد است....
Cried when she should and she laughed when she could
Here's to the man with his face in the mud
And an overcast play just taken away
From the lover's in love at the centre of stage yeah
Loving is fine if you have plenty of time
For walking on stilts at the edge of your mind
Loving is good if your dick's made of wood
And the dick left inside only half understood her
Damien Rice/The Profssor & La fille Danse
-------------------------
Yesterday you asked me
To write you a pleasant song
I'll do my best now
But you've been gone for so long
The window's open now
And the winter settles in
We'll call it Christmas
When the adverts begin
I love your depression
And I love your double chin
I love most everything
You bring to this offering

Damien Rice/ The Animals were Gone